|
يادداشتهای ادبی | |
|
:: از مرحوم فريدون مشيری :: 2 پرکن پياله را كاين آب آتشين ديری است ره به حال خرابم نمی برد اين جامها كه در پيم می شود تهی دريای آتش است كه ريزم به كام خويش گرداب می ربايد و آبم نمی برد من با سمند سركش و جادويی شراب تا بيكران عالم پندار رفته ام تا دشت پر ستاره انديشه های ژرف تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی تا كوچه باغ خاطره های گريز پا تا شهر يادها ديگر شراب هم جز تا كنار بستر خوابم نمی برد پر كن پياله را هان ای عقاب عشق! از اوج قله های مه آلوده دور دست پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من آنجا ببر مرا كه شرابم نمی برد آن بی ستاره ام كه عقابم نمی برد در راه زندگی با اين همه تلاش و تقلا و تشنگی با اين كه ناله ميكشم از دل كه: آب آب ديگر فريب هم به سرابم نمی برد پر كن پياله را
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
0
نظر
| |
|
| منوی اصلی |
| وضعيت Messenger |
| لينکستان شعر و ادب |
| آخرين پستهاي وبلاگ |
0 نظر داده شده:
شما هم نظر بدين
برگشت به صفحه اصلي